تبليغاتX
خاطرات كودكي

خاطرات كودكي

حامد و سپهر

سلام.

يكماهگي اقا سپهر!

پسر م حامد علاقه زيادي به لباسهاي كوچولوي داداشش داره.جورابهاشو از همه بيشتر.يكي رو برداشته براي خودش و قاتي جورابهاش كرده و چند بار هم به زور پوشيده و رفته حياط به دوستانش نشون داده.

به صداي سپهر خيلي حساسه و با كوچكترين صدا از جا ميپره و سعي ميكنه تا ارومش كنه.

هرروز محبتش رو به اين جمله به سپهر بيان ميكنه:سپهر دوستت دارم!من سپهر رو از خدا هم بيشتر دوست دارم!

انشاالله عكسهارو سر فرصت اپلود ميكنم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:34 توسط *سما*| |

سلام.

پسرم حامد تو چند روزي كه درگير كار بيمارستان و ... بودم خيلي اذيت شد.پسرم منو ببخش !

وقتي براي ملاقات امده بود بيمارستان بغض كرده بود و وقتي خانه رفتند با پدرش دعوا ميكرد:چرا مامانمو نياوردي خونه! مگه نديدي تو دستش سرم بود! دستش درد ميكرد!

شب هم وقتي شام ميخورد نصف غذايش را نخورد و براي من اورد بيمارستان.پسرم اول غذاي تو رو خوردم.









تا بعد خدانگهدار.



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 13:17 توسط *سما*| |

Design By : Night Melody